خرید بک لینک

نفست باران است ، دل من تشنه ی باریدن ابر ، دل بی چتر مرا میهمان کن...

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: جمعه 10 تير 1401 ساعت: 1:25

“اگه نتونم”

مال وقتیه که راه دیگه ای هم

باشه


وقتی هیچ راهی نیست

فقط باید بگی

“می تونم” !

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 6:50

میوه ای که در دسترس ماست

از میوه بالای شاخه درخت لذیذتر است


ولی میوه بالای درخت از این جهت در نظرمان جلوه می کند

که دستمان به آن نمی رسد . . .

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 6:50

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 6:50

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 6:50

تو بیا ای یار دیرین تو بیا ای شور شیرین که به صحراها دریاها بباریم♪♪♫♫♪♪♯ تو بیا ای باد و باران به تن خشک خیابان شاخه ای از باغ فرداها بکاریم تو بیا با هم دوباره در شب سرخ ستاره آسمانی از کبوترها بپاشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 6:50

من سرگذشتِ یأسم و امید با سرگذشتِ خویش: میمُردم از عطش، آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم میخواستم به نیمهشب آتش، خورشیدِ شعلهزن بهدرآمد چنان که من گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 6:50

من،مرگ را زیسته ام مرگ را دیده ام من در دیداری غمناک من مرگ را به دست سوده ام من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک غمناک وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده آه! بگذاریدم! بگذاریدم! اگر مرگ همه آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 6:50

روزها، همه زود گذرند


چرا ترس؟

اینهمه اندوه بى دليل براى چيست؟


هيچ چيزى هميشگى نيست


فردا كه بيايد، امروز فراموش شده است


تابستان داغ امسال هم تمام شد


اگر میوه آرزویت هنوز کال است غصه نخور


شاید آرزویت انار سرخی باشد


که برای رسیدن محتاج خورشید کم رمق پاییز است!

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 3:31

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم. وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقتها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران-شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم که قطار وقتی در ایستگاه بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: « ببین چه موجود عجیبی است!» معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد، بچه ها می دویدند، سنگ بر می داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است، مورد احترام است. تا ساکت است، مورد تعظیم و تجلیل است. اما همین که به راه افتاد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 9:19

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ... ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد... دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند . بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 9:19

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 2:04

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 2:04

کسی که بی من ماند..دلم برای کسی تنگ استکه آفتاب صداقت رابه میهمانی گل های باغ می آوردوگیسوان بلندش را- به بادها می دادو دست های سپیدش را- به آب می بخشیددلم برای کسی تنگ استکه آن دونرگس جادو رابه عمق آبی دریای واژگون می دوختو شعرهای خوشی چون پرنده ها می خوانددلم برای کسی تنگ استکه همچو کودک معصومیدلش برای دلم می سوختو مهربانی خود را- نثار من می کرددلم برای کسی تنگ استکه تا شمال ترین شمالو در جنوب تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 2:04

گارسون آمد …


پرسیدم : تلخ ترین قهوه ای که دارید چیست ؟

آهی کشید و جواب داد :

زندگی …


پرسیدم : با چه شیرین میشود ؟

جوابی نداد …

خواستم دوباره بپرسم که سرانجام با یک پوزخند جواب داد :

شیرین شدنی نیست

تا وقتی که ما انسان ها هستیم !

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 2:04

صفحه بندی