خرید بک لینک
مامـان میگفـت کـه ایـن درختهـا را وقتـی تـو بـه دنیـا آمـدی کاشـتیم تـوی
حیـاط. مثـل ایـن گـردو بـاش کـه سـرش از تمـام دیوارهـا بلندتـر اسـت و روی کل حیـاط سـایه انداختـه اسـت.

مثـل ایـن گیـلاس بـاش کـه میـوهاش و شـربتش و مربایش به همه ی کوچه و محل میرسد و باز هم گیلاس میدهد .
مثـل ایـن سـیب بـاش کـه شـکوفه هایش حیـاط را قشـنگتر از بهشـت میکنـد.
مثـل...
مامـان، تنهـا درختـی کـه جـا میانداخـت کاجـی بـود کـه بیـرون از خانـه تـوی
کوچـه کاشـته بودیـم. یـک بـار پرسـیدم: »مامانـی! اسـم اون درختمـون کـه تـوی
کوچـس چیـه؟!«
دســت کشــید تــوی موهــای لختــم و گفــت:کاج عزیــزم. ولــی کاج میــوه
نمــیده. خب ا گه میوه نمیده چرا کاشتینش؟
عوضـش کاج همـه ی سـال سـبزه. حتی زیر برف. حتی زیر بارون حتی وقتـی کسـی از زور سـرما جـرأت نمیکنـه از خونـه بیـاد بیـرون.
خــب فایــدش چیــه؟! ســبز باشــه کــه باشــه. ا گــه مــن بــزرگ بشــم
هیچوقــت درختــی کــه میــوه نــده نمــیکارم.
قربـون حسـین شـکموم بـرم کـه فقـط فکـر خوردنـه. ولـی اون رو هـم دوس داشـته بـاش. چـون اون رو هـم بعـد تولد تو کاشتیمش.

همان سال اول دانشـگاهم بـود کـه تمـام درختهـای حیـاط کـرم افتادنـد.

بابــا داد همــه را از ریشــه درآوردنــد و نهال هــای تــازه کاشــت. دلــم بــرای مامــان که تنــگ میشــد میرفتــم تــوی کوچــه زیــر همــان کاج قدیمــی مینشســتم و
کتـاب میخوانـدم.

بابـا هـم کـه مـرد دلـم نیامـد خانـه را بفروشـم. نـه بـه خاطـر خاطراتش. نه بخاطر محلی که تمام روزهای خوب و بد مرا به دوش میکشید. حتی نه برای دیوار اتاقم که با مامان باهم رنگش زده بودیم

فقـط بـه خاطـر کاجـی کـه در یـک کوچـه ی بنبسـت هیچوقـت میـوه نمـیداد اما
لجوجانـه همیشـه سـبز بـود.

برچسب: نویسنده: پویا رستگار تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 10:00

صفحه بندی